هرآنچه باید پیش از تماشای فصل پایانی Stranger Things بدانید

هرآنچه باید پیش از تماشای فصل پایانی Stranger Things بدانید

در ده سال گذشته، سریال Stranger Things توانسته میان دو سطح از روایت تعادل ایجاد کند: آنچه در ظاهر به چشم می‌آید و آنچه در عمق و پشت پرده جریان دارد. در سطح اول، با شهری کوچک، نسبتاً آرام و آشنا روبه‌رو هستیم؛ هاوکینز که با مدرسه، فروشگاه‌های کوچک، روابط دوستانه و دغدغه‌های روزمره، نمونه‌ای از زندگی یک جامعه آمریکایی دهه هشتادی به نظر می‌رسد. اما در لایه دوم، جهانی وجود دارد که به‌تدریج چهره‌اش آشکار شد؛ جهانی که ریشه در یک خطای انسانی و یک آزمایش محرمانه دارد. اکنون که سه بخش پایانی فصل پنجم در تاریخ‌های ۲۷ نوامبر، ۲۵ دسامبر و ۱ ژانویه منتشر می‌شود، زمان آن رسیده که به گذشته برگردیم، مسیر پنج فصل را مرور کنیم و ببینیم کدام رازها هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند.

فصل پایانی Stranger Things با این وعده وارد میدان می‌شود: بازگشت به شروع داستان، بسته شدن چرخه‌ای که از شب ناپدید شدن ویل بایرز آغاز شد، و نشان دادن این حقیقت که هر اتفاق کوچک از همان ابتدا به یک طرح بزرگ‌تر متصل بوده است.

چگونه همه چیز آغاز شد؛ نقطه شروع یک دنیای معکوس

Stranger Things

ماجرا زمانی شروع شد که ویل بایرز، پسر کم‌حرف و محبوب هاوکینز، در جنگل ناپدید شد. برخلاف ظاهر ماجرا، این اتفاق یک آدم‌ربایی معمولی نبود؛ جرقه‌ای بود برای پرده‌برداری از شکافی میان جهان ما و جهانی دیگر. آزمایشگاهی که دولت سال‌ها در سکوت در آن فعالیت می‌کرد، باعث فرسایش مرز میان دو بُعد شده بود. به دنبال این شکاف، جهان دیگری آشکار شد؛ جهانی به‌ظاهر شبیه هاوکینز اما پوسیده، بی‌زمان و عجیب.

این بُعد که بعدها Upside Down نام گرفت، نه یک دنیای خیالی ساده، بلکه تصویری فاسدشده و منجمد از هاوکینزِ نوامبر ۱۹۸۳ بود؛ یک نسخه آلوده، بی‌روح و گرفتار در لحظه‌ای که همه چیز شکست. و درست در وسط همین آشوب، دختر مجهولی به نام اِلِن ظهور کرد؛ فردی که در آزمایشگاه هاوکینز نه به‌عنوان یک انسان، بلکه به‌عنوان ابزاری برای کنترل نیروهای ناشناخته بزرگ شده بود.

هاوکینز؛ شهری کوچک با دو چهره

Stranger Things

اگر هاوکینز را فقط یک پس‌زمینه ساده تصور کنیم، حق مطلب ادا نشده است. این شهر خودش نقشی مستقل دارد. ظاهر آن، الهام‌گرفته از آرمان‌شهر آمریکای دهه ۸۰، سرشار از سادگی، روابط انسانی و فرهنگ مشترک است. اما زیر این ظاهر، لایه‌ای از فساد، سکوت و دخالت‌های پنهان دولتی قرار گرفته است. شکاف‌هایی که در فصل چهارم شهر را از هم درید، تنها ترک در زمین نبود؛ نشانه‌ای بود از یک رؤیای فروپاشیده.

سقوط خاکستر از آسمان، گسترش ترک‌های سطحی و تغییر رنگ و نور شهر، حس یک فاجعه آخرالزمانی را تداعی می‌کند؛ گویی هاوکینز نه تنها در داستان، بلکه در ذهن همه ما به شهری تبدیل شده که میان واقعیت و کابوس معلق است.

Upside Down؛ یک جهان فیزیکی یا تصویری از ضمیر ناخودآگاه؟

Stranger Things

Upside Down از همان ابتدا بیش از یک جهان موازی بود. این بُعد را می‌توان به‌عنوان مجسمه‌ای از ترس‌های جمعی، اشتباهات سرپوش‌گذاشته‌شده و گذشته‌ای دانست که هرگز حل نشده است. زمانی که اِلِن هنری کریل (۰۰۱) را به این فضا تبعید کرد، این بعد دقیقاً در همان لحظه فریز شد. گویی جهان وارونه مثل یک عکس سیاه‌وسفید مخدوش ثبت شد و رها شد تا به‌مرور فاسد شود.

Stranger Things

اما نکته مهم‌تر این است که این جهان تحت کنترل یک ذهن واحد کار می‌کند؛ ذهن هنری کریل. او پس از سقوط در این بعد، آن را شکل داد، تفسیر کرد و ساختارش را بر اساس دردهای خودش بازآرایی کرد. موجودات آن، از دموگورگن گرفته تا خفاش‌های مهاجم، نه نتیجه تکامل زیستی، بلکه محصول ذهنیتی است که تلاش می‌کند جهان را مطابق رنج‌های خود بازنویسی کند.

ویل بایرز؛ حلقه‌ای که از ابتدا کلید ماجرا بود

Stranger Things

اگر قرار باشد یک شخصیت را به‌عنوان نقطه اتصال تمام رویدادها انتخاب کنیم، آن شخصیت ویل بایرز است. او نخستین انسانی بود که توسط این جهان لمس، بلعیده و دوباره به واقعیت بازگردانده شد. اما بخشی از آن جهان هرگز او را رها نکرد. لرزش پشت گردنش، کابوس‌های ناگهانی، حس حضور نیروهای پلید و واکنش‌هایش به تحرکات وکنا، نشانه‌هایی بودند از ارتباطی ناگسستنی.

در فصل پنجم، نقش او از همیشه پررنگ‌تر است. ویل تنها یک قربانی نیست؛ یک رساننده، یک آنتن و شاید همان فردی است که در پایان نقشی تعیین‌کننده خواهد داشت. ارتباط او با وکنا همان حلقه‌ای است که سازندگان از ابتدا بر پایه‌اش داستان را بنا کردند.

اِلِن؛ تلاش برای ساختن یک هویت مستقل

Stranger Things

در قلب تمام اتفاقات، داستان اِلِن قرار دارد؛ دختری که در کودکی از انسانیتش جدا شد، در نوجوانی مجبور به نبرد با هیولاها شد و حالا در جوانی باید تصمیم بگیرد که چه کسی است. او بارها قدرتش را از دست داده و دوباره به دست آورده؛ هر بار همراه با یک معنای جدید. نبرد میان او و وکنا فقط تقابل دو قدرت ماورایی نیست؛ تقابل دو شکل از انسان بودن است: یکی که از درد، نفرت ساخت و دیگری که از فقدان، عشق ساخت.

نوستالژی؛ ابزاری برای روایت، نه فقط دکور

Stranger Things

احساس دهه هشتادی Stranger Things تنها یک ظاهر نوستالژیک نیست. موسیقی سینث، پوسترهای سینمایی، مد آن دوره و فرهنگ پاپ، همه در خدمت روایت هستند. این نوستالژی در سریال مثل یک پرده شیشه‌ای عمل می‌کند: چیزی که از پشت آن به رویاهای گذشته نگاه می‌کنیم اما حقیقت تلخ زیر آن را هم می‌بینیم.

فصل پایانی؛ چه پرسش‌هایی باید پاسخ داده شود؟

Stranger Things

در فصل آخر، چند سؤال بزرگ باید پاسخ بگیرد:

• چرا Upside Down در همان لحظه سال ۱۹۸۳ منجمد شد؟
• ویل واقعاً چه نقشی در کل این چرخه دارد؟
• آیا امکان جدا کردن این دو جهان بدون نابودی یکی از آن‌ها وجود دارد؟
• چه کسی بر دیگری پیروز خواهد شد؛ ذهنی که از رنج هیولا ساخت یا ذهنی که از فقدان، عشق آفرید؟

Stranger Things

Stranger Things با فصل آخر خود نه فقط یک داستان را می‌بندد، بلکه تکلیف یک نبرد اخلاقی و انسانی را روشن می‌کند؛ نبردی که سال‌هاست در قلب هاوکینز جریان دارد.

 

| مطالب فیلم وسریال

| مطالب بازی